گنجور

 
سعیدا

گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دل

حال دنیا و مافیها کنی در کار دل

از تماشای دو عالم چشم می بستی دگر

گر تو بینا می شدی بر دیدهٔ بیدار دل

زهرهٔ شیران شود آب از پی اش در راه عشق

بی جگر کی می تواند بود یک دم یار دل

عرش می لرزد ز آه سینهٔ صاحبدلان

زینهار ای دل نیفتی در پی آزار دل

بار مجنون کی تواند ناقهٔ لیلی کشید

طرفه سنگین است در راه محبت بار دل

عمرها شد بر در دل کار او رفت است و روب

ای خدایا بر سعیدا وانما دیدار دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل

نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل

گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست

شهوت آتشگاه جان است و هوا زنار دل

آخر ای آیینه جوهر، دیده‌ای بر خود گمار

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مدعی تا چند می‌پرسی تو از اسرار دل

چشم تر افکند بیرون نقطه پرگار دل

رشته زنار بگسستی ولی بت در بغل

گر توانی بگسل ای جان رشته زنار دل

شاهد معنی بود بی‌رنگ آیینه بیار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه