گنجور

 
سعیدا

کند ز جوهر معنی مرا بیان عارض

دهد ز خوبی باطن مرا نشان عارض

دعای قامت او سرو می کند در باغ

خوشم به گل که خبر می دهد از آن عارض

غبار چهرهٔ جانان نه خط مشکین است

که آه سینهٔ ما کرده جا بر آن عارض

اگر بود قلم قدرتش ز دست افتد

مصوری که کشد ناز آن چنان عارض

چو زلف دست دهد مو به مو پریشانی

هر آن دلی که بیاویزدش بر آن عارض

نقاب چهرهٔ جانان برای چشم بد است

ز چشم پاک نظر کی کند نهان عارض

چه کوری است که انکار صورتش دارند

که با وجود سعیدا شده عیان عارض

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

چو خوش دمیده تو را خط به گرد آن عارض

بنفشه زار بود خط و گلستان عارض

قد تو سرو و تنت گل رخ ارغوان آمد

که دیده سرو گل اندام ارغوان عارض

ثبات و صبر و قرار دلم تمام به توست

[...]

سحاب اصفهانی

رود ز جانم اگر بنگرم بر آن عارض

هزار عارضه ام گر بود به جان عارض

به عشق تا نزند طعنه ناصحم چه شود؟

که یک رهش بنمایی به امتحان عارض

بیفتد از نظر عندلیب عارض گل

[...]

صغیر اصفهانی

ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارض

کند ز شرم تو ماه فلک نهان عارض

بهر کجا گذرم شرح عارض تو بود

بحالتی که ندادی بکس نشان عارض

شگفت نیست گر از آسمان بخاک افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه