گنجور

 
جامی

چو خوش دمیده تو را خط به گرد آن عارض

بنفشه زار بود خط و گلستان عارض

قد تو سرو و تنت گل رخ ارغوان آمد

که دیده سرو گل اندام ارغوان عارض

ثبات و صبر و قرار دلم تمام به توست

خدای را که ز چشمم مکن نهان عارض

زمین شود همه مشک و گلاب چون تو روی

به راه مشک فشان زلف و خوی چکان عارض

رخت چو دیدم اشارت کنان آنک ماه

شد از اشارت دست منت نشان عارض

ز گل خجل شود از لاله منفعل گردد

به باغ اگر بنمایی به باغبان عارض

نما به تربیت قهر و لطف جامی را

زمان زمان سر زلف و زمان زمان عارض

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعیدا

کند ز جوهر معنی مرا بیان عارض

دهد ز خوبی باطن مرا نشان عارض

دعای قامت او سرو می کند در باغ

خوشم به گل که خبر می دهد از آن عارض

غبار چهرهٔ جانان نه خط مشکین است

[...]

سحاب اصفهانی

رود ز جانم اگر بنگرم بر آن عارض

هزار عارضه ام گر بود به جان عارض

به عشق تا نزند طعنه ناصحم چه شود؟

که یک رهش بنمایی به امتحان عارض

بیفتد از نظر عندلیب عارض گل

[...]

صغیر اصفهانی

ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارض

کند ز شرم تو ماه فلک نهان عارض

بهر کجا گذرم شرح عارض تو بود

بحالتی که ندادی بکس نشان عارض

شگفت نیست گر از آسمان بخاک افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه