گنجور

 
صغیر اصفهانی
 

ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارض

کند ز شرم تو ماه فلک نهان عارض

بهر کجا گذرم شرح عارض تو بود

بحالتی که ندادی بکس نشان عارض

شگفت نیست گر از آسمان بخاک افتد

نمائی ار تو بخورشید آسمان عارض

بدیده روز مرا همچو شام تار کنی

دمی که زلف پریشان کنی بر آن عارض

مگر تو حور بهشتی بدین جمال که ما

چو عارض تو ندیدیم در جهان عارض

ندیده روی قرار و سکون دگر همه عمر

هر آنکه دید چو من از تو دلستان عارض

صغیر گرد جهان گشت و همچو عارض تو

ندید درهمهٔ ماه طلعتان عارض