گنجور

 
سعیدا
 

دل ها به یاد صحبت مستان کباب شد

معموره ها ز دولت خوبان خراب شد

شب بود شمع مجلس ما صبحدم چو شد

بیرون شد از خرابهٔ ما آفتاب شد

دل پیش از این نداشت رواجی به چشم عشق

این شیشه تا شکست به سنگ، انتخاب شد

هر قطرهٔ عرق که چکید از رخش به ناز

پیمانه گشت و جام شکست و گلاب شد

تخمیر ما ز بادهٔ گلرنگ کرده اند

افتاده هر چه در قدح ما شراب شد

آمد چو برف زاهد و بنشست همچو یخ

از همت صراحی و می رفت و آب شد

صبحی دمی جمال تو می خواستم ز حق

برداشتی نقاب و دعا مستجاب شد

می کرد عرض حال سعیدا به پیش او

لیکن زبان گرفت وی از اضطراب شد