گنجور

 
سعیدا
 

بیرون ز سینه طرح مینداز داغ را

چشمی بد است رخنهٔ دیوار باغ را

در موسمی که لاله قدح پر ز خون کند

حیف است بی شراب گذاری ایاغ را

بس جستجوی یار که کردم ز هر دیار

دانسته کس نداد ز جانان سراغ را

روغن کشم ز نرگس بادام، شام هجر

روشن کنم به یاد نگاهی چراغ را

از یار اهل جذبه سعیدا صفا برند

خود گو چه سود نکهت گل بید باغ را