گنجور

 
ناصر بخارایی

از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را

آن به که روغنی بچکاند دماغ را

بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین

بر عارض تذرو مه پرٌ زاغ را

ای باد اگر به بردن جانت رسالت است

بر تو گرفت نیست، بگو ما بلا مابلاغ را

کامی ز عمر گیر و مده رایگان ز دست

روز وصال و عهد شباب و فراغ را

زهاد حور و جنت و کوثر گزیده‌اند

ما شاهدی و جام شرابی و باغ را

روزی که کاسهٔ سر ناصر شود ایاغ

جان تازه گردد از لب لعلت ایاغ را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیف فرغانی

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را

نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را

هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل

آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را

در کار عشق تو دل دیوانه را خرد

[...]

صائب تبریزی

حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را

روغن ز خود بود گهر شبچراغ را

نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم

می چون کند شکفته من بی دماغ را؟

مرغی که ناله اش نبود آشنای درد

[...]

سعیدا

بیرون ز سینه طرح مینداز داغ را

چشمی بد است رخنهٔ دیوار باغ را

در موسمی که لاله قدح پر ز خون کند

حیف است بی شراب گذاری ایاغ را

بس جستجوی یار که کردم ز هر دیار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه