گنجور

 
صائب تبریزی
 

به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرون

چرا در بیضه آرد مرغ زیرک بال و پر بیرون؟

چو ملک دلنشین نیستی ملکی نمی باشد

که از دلبستگی ز آنجا نمی آید خبر بیرون

ز فرش بوریا گردید خواب تلخ من شیرین

ز بندیخانه نی صاف می آید شکر بیرون