گنجور

 
صائب تبریزی
 

خنک آن دل که ز وسواس تمنا گذرد

دامن افشان چو نسیم از سر دنیا گذرد

در دل سنگ توان رخنه به همواری کرد

رشته را عقد گهر کوچه دهد تا گذرد

به شتابی که گذشتم من ازین وحشتگاه

رفرف موج مگر از سر دریا گذرد