گنجور

 
صائب تبریزی
 

ز هجران که دارد لاله داغی دلسیاهی را؟

غزال دشت از چشم که دارد خوش نگاهی را؟

مکن در عشق منع دیده بیدار ما ناصح

به خواب از دست نتوان داد ذوق پادشاهی را

ز شوق خال مشکینش به گرد کعبه می گردم

که ره گم کرده خضری می شمارد هر سیاهی را

اگر فردای محشر عفو میر عدل خواهد شد

که ثابت می کند بر خود گناه بی گناهی را