گنجور

 
صائب تبریزی

صرفِ بیکاری مگردان روزگارِ خویش را

پردهٔ رویِ توکّل ساز، کارِ خویش را

زادِ همراهان درین وادی نمی‌آید به کار

پُر‌کن از لَختِ جگر جَیب و کنارِ خویش را

شعلهٔ نیلوفری در محفلِ قدس است باب

دور‌کن اینجا ز خود دود و شرارِ خویش را

پردهٔ دام است خاکِ این جهانِ پرفریب

بندِ عُزلت بر‌مدار از پا شکارِ خویش را

یک سیه‌خانه است گردون از بیابانِ عدم

گردبادِ آن بیابان کُن غبارِ خویش را

گردِ راه از چهرهٔ سیلاب می‌شوید محیط

متّصل‌گردان به دریا جویبارِ خویش را

بر زرِ کامل‌عیار آتش گلستان می‌شود

فرصتی تا هست کامل‌کن عیارِ خویش را

گوشه‌گیری کشتیِ نوح است در بحرِ وجود

از کشاکش وارهان جسمِ نزارِ خویش را

تا در ایامِ خزان از زردرویی وارهی

در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را

ای که در چشمِ خود از یوسف فزونی در جمال

از دو چشم خصم کن آیینه‌دارِ خویش را

یا خُمِ می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن

بیش ازین در پا میفکن خاکسارِ خویش را

نیست صائب قول را بی‌ فعل در دل‌ها اثر

بر نصیحت چند بگذاری مدارِ خویش را؟