گنجور

 
صائب تبریزی
 

خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی

حنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی

قناعت با سفال خویش کن کز ظاهرآرایی

شود آب گوارا ناگوار از کاسه چینی

سپهر سفله بر شیرین زبانان تنگ می گیرد

ز بند نی نمی آید برون شکر ز شیرینی

متاب از ساده لوحی رو اگر آسودگی خواهی

که گردد دردهای نسیه نقد از عاقبت بینی

ز بار دل یکی صد شد پریشان گردی زلفش

که می سازد فلاخن را سبک پرواز سنگینی

رخش با خط برآمد خوش، که را می گشت در خاطر

که طوطی محرم آیینه گردد با سخن چینی؟

برون آ از خودی تا دیده ات حق بین شود صائب

که خودبینی نگردد جمع هرگز با خدابینی