گنجور

 
صائب تبریزی
 

نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من

نمک پرورده عشق است مغز استخوان من

زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان

وگرنه توسن گردون بود در زیر ران من

به کوری خرج شد اشکی که پروردم به خون دل

گلویی تر نشد چون شمع از آب روان من

برآمد بس که بی حاصل نهال من، عجب دارم

که سر بالا کند چون بید مجنون باغبان من

ز خواهش های الوان در ره سیل خطر بودم

دل بی مدعا زین سیل شد دارالامان من

تواضع با فرودستان بود خوش از زبردستان

وگرنه دور باش از زور خود دارد کمان من

گرفتم گوشه بر امید گمنامی، ندانستم

که کوه قاف چون عنقا شود سنگ نشان من

گرانجانی نباشد پیشه من با خریداران

به سیم قلب یوسف می خرند از کاروان من

ز هزل و هجو دادم تو به صائب شوخ طبعان را

دهان عالمی شد چون صدف پاک از دهان من