گنجور

 
صائب تبریزی
 

کنند تازه خطان مشکسود داغ مرا

شراب کهنه دهد تازگی دماغ مرا

چو لاله در چمن از کاسه سرنگونی ها

تهی ز باده ندیده است کس ایاغ مرا

ز خرج، دخل کریمان یکی هزار شود

در گشاده، در بسته است باغ مرا

ستاره سوخته از سوختن نیندیشد

حذر ز سوده الماس نیست داغ مرا

ز آفتاب بود روشناییم چون لعل

چسان خموش توان ساختن چراغ مرا؟

بهار تازه کند داغ تخم سوخته را

ز باده تر نتوان ساختن دماغ مرا

مرا کسی که به سیر بهشت می خواند

ندیده است مگر گوشه فراغ مرا؟

به شور حشر مرا نیست حاجتی صائب

چنین که عشق نمکسود ساخت داغ مرا

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.