گنجور

 
صائب تبریزی
 

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم

به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم

ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم

ترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم

مرا که هر مژه در عالمی است پا در گل

نظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم

فروغ عاریتی آنقدر گزیده مرا

که همچو شمع زبان در دهان گاز کنم

یکی هزار شود قطره چون به بحر رسید

چرا مضایقه جان به دلنواز کنم

مرا که نیست دلی، چون حضور دل باشد

مرا که نیست نیازی چرا نماز کنم

من آنچه می کشم از خویش می کشم صائب

چگونه از خودی خویش احتراز کنم