گنجور

 
صائب تبریزی
 

از دل سوخته اخگر به گریبان دارم

سینه ای گرمتر از خاک شهیدان دارم

ساده از نقش تمناست دل خرسندم

عالمی امن تر از دیده حیران دارم

به تهیدستی من خنده زند موج سراب

دامن بحر به کف گر چه چو مرجان دارم

قسمت زنگی از آیینه روشن نشود

انفعالی که من از صاف ضمیران دارم

هر که محروم شد تا از نان جوین می داند

که چون خون در جگر از نعمت الوان دارم

خرقه پوشیدن من نیست ز بیدار دلی

پای خوابیده نهان در ته دامان دارم

بوی خون شفق از خنده من می آید

گر چه چون صبح به ظاهر لب خندان دارم

چون تو از پشت ورق روی ورق می خوانی

حال خود از تو چه پوشیده و پنهان دارم؟

گر چه چون شانه ز من باز شودهر گرهی

سری آشفته تر از زلف پریشان دارم

می کند شهپر پرواز قفس را صائب

خار خاری که من از شوق گلستان دارم