گنجور

 
صائب تبریزی
 

ناله من می زند ناخن به دل ناهید را

گریه من تازه رو دارد گل خورشید را

خط آزادی است از اهل طمع، بی حاصلی

عقده پیوند در دل نیست سرو و بید را

نام شاهان از اثر در دور می باشد مدام

جام می دارد بلند، آوازه جمشید را

کوکب اقبال و دولت شوخ چشم افتاده است

مشرق دیگر بود هر صبحدم خورشید را

دوربینی کز مآل شادمانی آگه است

تیغ زهرآلود می داند هلال عید را