گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش

خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش

خلق محمدی رابا زر که جمع کرده است؟

یارب که برخورد گل از زندگانی خویش

ازتیشه حوادث از پای درنیایم

پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش

درپیش چشم من گل خندید،سوختندش

چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش

از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم

چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش

خون من و می لعل بایکدیگر نجوشند

چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش

از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش

خود هم ملال دارداز سر گرانی خویش

دیدم که خاطرگل از من غبار دارد

چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش

در دشت با سرابم در بحر یار آبم

چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش

صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد

اینش سزا که نازد برکاردانی خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.