صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰۳

بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش

خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش

خلق محمدی را با زر که جمع کرده است؟

یارب که برخورد گل از زندگانی خویش

از تیشهٔ حوادث از پای درنیایم

پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش

در پیش چشم من گل خندید، سوختندش

چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش

از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم

چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش

خون من و می لعل با یکدگر نجوشند

چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش

از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش

خود هم ملال دارد از سر گرانی خویش

دیدم که خاطر گل از من غبار دارد

چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش

در دشت با سرابم، در بحر یار آبم

چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش

صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد

اینش سزا که نازد بر کاردانی خویش