گنجور

 
صائب تبریزی
 

به احتیاط نظر کن به چشم جادویش

که در کمین رمیدن نشسته آهویش

گلی که از عرق شرم نیست شبنم ریز

پلی است آن طرف آب، طاق ابرویش

هزار صید به یک تیر می تواند کشت

فتاده بر سر هم بس که صید درکویش

عزیز مصر چنین یوسفی ندارد یاد

که سنگ خاره شود لعل درترازویش

به غنچه ای سرو کارست عندلیب مرا

که از حیا به گریبان نمی رسد بویش

اگر به گل قدم دیگران فرو رفته است

مرا به سنگ فرو رفته پای درکویش

ز رشک زلف سیاه توخورد چندان خون

که نافه هم به جوانی سفید شد مویش

همان ز موج صفا زنگ می برد از دل

ز خط اگر چه نشسته است گردبر رویش

حریف ناوک مژگان نمی شوی صائب

مکن دلیر تماشای چشم جادویش