گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

که گردسرمه نریزد ز طرف دامانش

به نشتر مژه خون می گشایداز رگ سنگ

ز بس که تشنه خون است چشم فنانش

نهفته است درین رشته عقد گوهرها

مشو به چین جبین ناامید ازاحسانش

دگر به رشته تدبیر برنمی آید

نگاه هرکه فتد بر چه زنخدانش

چو شانه هر دل چاکی کف نیاز شده است

فتد به دست که تا زلف عنبرافشانش

سرش زگوی سبکتر ز تن جدا گردد

فتاد دیده هر کس به دست و چوگانش

به آب تیغ کند سبز، خط مشکین را

زبس که تشنه خضرست آب حیوانش

به زور چهره خود را شکفته می دارم

چو پسته ای که کند زخم سنگ خندانش

چهار فصل بهارست عندلیبی را

که زیر بال و پر خود بودگلستانش

به راه عشق قدم راشمرده نه صائب

که هست از آبله پادیده ور بیابانش

جواب آن غزل حافظ است این صائب

که جان زنده دلان سوخت دربیابانش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify