گنجور

 
صائب تبریزی
 

عاشق ز رفتن دل بیتاب می برد

فیضی که خاک از آمدن آب می برد

در سینه های صاف نگیرد قرار دل

آیینه اختیار ز سیماب می برد

در چشم داغ دیده کشد سرمه از نمک

پروانه را کسی که به مهتاب می برد

نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من

جان از سفال تشنه کجا آب می برد

رویی که چشم من شده محو نظاره اش

بیطاقتی ز گوهر سیراب می برد

مستانه جلوه های تو ای آب زندگی

گردش ز یاد حلقه گرداب می برد

از پیچ وتاب رشته عمرش گره شود

از هر دلی که موی میان تاب می برد

در باده نشأه از نظر زاهدان نماند

چشم ندیدگان ز گهر آب می برد

صائب مرا چو آب خمار آورد به هوش

هرچند هوش خلق می ناب می برد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.