گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۵۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

که آب صیقل خاک است تا روان باشد

مده غبار به خاطر زخاکساری راه

که چشم صدرنشینان بر آستان باشد

به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس

زبان مار خس وخار آشیان باشد

درازدستی شیطان ز دل سیاهی ماست

چراغ دزد به شب خواب پاسبان باشد

گشاد در گره بستگی است دل خوش دار

که لال را زده انگشت ترجمان باشد

خوشا کسی که درین خارزار دامنگیر

چو باد تند وچو برق آتشین عنان باشد

تنور سرد محال است نان به خود گیرد

چسان علاقه زپیری مرا به جان باشد

غم مرا دگران بیش می خورند از من

همیشه روزی من رزق دیگران باشد

خوشم چو سروبه بی حاصلی درین بستان

که بی بری خط آزادی از خزان باشد

به جان اگر دگران راست زندگانی صائب

حیات من به ملاقات دوستان باشد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فرّخ نوشته:

لطفا مصراع دوم بیت ۵ تصحیح گردد:
که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.