گنجور

 
صائب تبریزی
 

به عزم صید چین سازد چو زلف صیدبندش را

رم آهو به استقبال می آید کمندش را

که دارد شهسواری این چنین یاد از پری رویان؟

که از شادی نمی باشد نشان پاسمندش را

شود هر حلقه ای انگشتر پای نگارینش

نبندد بر کمر آن شوخ اگر زلف بلندش را

ز شیرینی به هم چسبد لب خمیازه پردازش

به خاطر بگذراند هر که لعل نوشخندش را

نمی پیچید سر چون قمریان از طوق فرمانش

اگر صید حرم می دید زلف صید بندش را

حیات جاودانی از خدا چون خضر می خواهم

که آرم در نظر با کام دل، قد بلندش را

ز بی باکی به درد عاشق بی دل نپردازد

مگر خط مهربان سازد دل نادردمندش را

به دیدن صید دلها می کند زلف رسای او

ز گیرایی نباشد احتیاج چین کمندش را

که دارد صائب از خوبان چنین حسن گلوسوزی؟

که بلبل می کند از خرده گلها سپندش را