گنجور

 
صائب تبریزی
 

گوشه گیری که لب نان حلالی دارد

سی شب از گردش ایام هلالی دارد

نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام

خودنمایی نکند هر که کمالی دارد

آب بر حسن گلوسوز فشاندن ستم است

ور نه لب تشنه ما آب زلالی دارد

چشم حیران کند از قطره شبنم ایجاد

هر که چون لاله و گل چهره آلی دارد

صدف بسته دهان نیست ز گوهر خالی

نشوی غافل ازان دل که ملالی دارد

فکر آن موی میان برد ز من صبر و قرار

خواب تلخ است بر آن کس که خیالی دارد

بال طاوس به صد چشم نگهبان خودست

نیست ایمن ز خطر هر که جمالی دارد

هر که چون نافه سر خود به گریبان برده است

می توان یافت که رم کرده غزالی دارد

خال از اندیشه خط روز خوش از عمر ندید

وای بر اختر سعدی که وبالی دارد

نتوان نسخه ازان چشم ز شوخی برداشت

ور نه مجنون به نظر چشم غزالی دارد

قسمت دیده شورست ازو گریه تلخ

هر که هر روز چو خورشید زوالی دارد

پرده صبح امیدست شب نومیدی

دل سودازده امید وصالی دارد

از ادب نیست شدن دست و گریبان با شمع

ور نه پروانه ما هم پر و بالی دارد

گر چه از بزم تو دل حلقه بیرون درست

با خیال تو عجب صحبت حالی دارد

هر که در دایره ساده دلان نیست چو ماه

دل نبندد به کمالی که زوالی دارد

دل خون گشته اش از آب بود لرزانتر

هر که سر در قدم تازه نهالی دارد

چه ضرورست چو خورشید به درها گردد؟

هر که در پرده شب راه سؤالی دارد

دل زاهد نشود صاف به صوفی صائب

زشت از دیدن آیینه ملالی دارد