گنجور

 
صائب تبریزی
 

سرخ رو می گردد از ریزش کف احسان ما

چون خزان در برگریزان است گلریزان ما

ما چو گل سر را به گلچین بی تأمل می دهیم

دست خالی برنگردد دشمن از میدان ما

ما به همت سرخ رویی را به دست آورده ایم

خشک از دریا برآید پنجه مرجان ما

غنچه دلگیر ما را باغ ها در پرده هست

می کند یوسف تلاش گوشه زندان ما

هستی جاوید ما در نیستی پوشیده است

در سواد فقر باشد چشمه حیوان ما

ما و صبح از یک گریبان سر برون آورده ایم

تازه رو دارد جهان را چهره خندان ما

گوهر شهوار، گردد مهره گل در صدف

گر بشوید بحر از گرد گنه دامان ما

ما چنین گر واله رخسار او خواهیم شد

بستگی در خواب بیند دیده حیران ما

گر چه طوفان از جگرداری است بر دریا سوار

دست و پا گم می کند در بحر بی پایان ما

در ریاض جان ز آه سرد ما خون می چکد

بی طراوت از سفال جسم شد ریحان ما

جسم خاکی جان ما را پخته نتوانست کرد

خامتر شد زین تنور سرد صائب نان ما

 
حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.