گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما

می زند زان شعله دایم آتشی در جان ما

ای طبیب از ما گذر، درمان درد ما مجوی

تا کند جانان ما از لطف خود درمان ما

یوسف عهد خودی تو، ای صنم با این جمال

می رسد شاهی ترا بر دلبران، سلطان ما

دی خرامان در چمن ناگه گذشتی لاله گفت

نیست مثل آن صنوبر در همه بستان ما

از تب و تاب غم هجران چو ما را دل بسوخت

خود نگفتی این گذر چونست در هجران ما

چشم ما می گوید از سوز غمت شب تا به روز

هیچ رحمی نایدت بر دیده گریان ما

می کنم شادی که گفتا غمزه ات از ناز دوش

خسروا، نزدیک آن شو تا شوی قربان ما