گنجور

 
صائب تبریزی
 

مغیلان پای نازک طینتان را در حنا دارد

چه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟

مکش رو در هم از حکم قضا، ورمی کشی در هم

چه پروا آتش از چین جبین بوریا دارد؟

نشان مردمی در مردم عالم نمی یابم

اگر دارد وجودی مردمی، مردم گیا دارد

درین صحرای وحشت خضر دلسوزی نمی بینم

مگر هم گرم رفتاری چراغم پیش پا دارد

زمین خاکساری سایه گل بر نمی تابد

صبا با آن سبکروحی درین ره نقش پا دارد

درخت رز به صد رعنایی اول برون آمد

زپا هرگز نیفتد هر که دستی در سخا دارد

به خاموشی زمکر دشمن بدرگ مشو ایمن

چو توسن گوش خواباند لگدها در قفا دارد

زپیش دیده صائب چنین دامن کشان مگذر

که چون بند قبا صد جا سر بند ترا دارد