گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با دهان خشک هر کس خنده تر می زند

ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند

سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر

حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می زند

می کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق

همچنان بر آتشم دامان محشر می زند

شد زسودا استخوان پهلوی من بس که خشک

گر کنم بستر زسنگ خاره مسطر می زند

در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو

در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می زند

می فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد

دست و پا مور حریص از بهر شکر می زند

آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن

دست را با شاخ گل یکبار بر سر می زند

چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است

بی محابا غوطه در دریای لشکر می زند

هر که می گوید حدیث عشق با افسردگان

از تهی مغزی به خون مرده نشتر می زند

گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است

مرغ روح من زخامی همچنان پر می زند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify