گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

غزل شمارهٔ ۲۱۳۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است

از خنجر سیراب نترسد جگر ما

هر چند که می صاف بود مفت سفال است

هر دانه که از آبله دست نشد سبز

زنهار مکن میل که آن تخم وبال است

در سلسله آبله دست توان یافت

امروز درین دایره آبی که حلال است

موقوف به آسایش چرخ است قرارم

هر کار که موقوف محال است، محال است

از بس که گرفتار گرفتاری خویشم

هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است

بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید

آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است

صائب سخن غنچه نشکفته همین است

جمعیت دل در گره سخت ملال است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر