گنجور

 
صائب تبریزی

به غیر خشم که در خوردنش وبالی نیست

درین بساط دگر روزی حلالی نیست

به نور زنده دلی دار خانه را روشن

که آفتاب دل زنده را زوالی نیست

نه از خدا و نه از خلق شرم خواهی داشت

ترا که در گنه از خویش انفعالی نیست

کلید قفل لئیمان بود زبان سؤال

وگرنه ز اهل کرم حاجت سؤالی نیست

به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو

که در بساط فلک، روزی حلالی نیست

هزار عقده فزون است سرو را در دل

فسانه ای است که آزاده را ملالی نیست

به غیر زهره شیران که آب گردیده است

به راه عشق دگر چشمه زلالی نیست

توان ز تربت مجنون شنید جوش نشاط

حضور مردم دیوانه را زوالی نیست

ز فکر مرغ چمن نیست غنچه فارغبال

سری که بر سر زانوست، بی خیالی نیست

نوشته اند برات مرا به میکده ای

که آب در جگر تشنه سفالی نیست

مشو چو ماه تمام از شکست خود غافل

که غیر نقص درین انجمن کمالی نیست

به داغ عشق اگر سینه را نسوخته ای

در آسمان تو خورشید بی زوالی نیست

دل رحیم ندارند غنچه ها صائب

در آن ریاض که مرغ شکسته بالی نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

هلاک توبه پیمانه ام که خالی نیست

فدای حسن صراحی شوم که خالی نیست؟

فتاده ای که کشد پا به دامن همت

در این بساط کسی غیر نقش قالی نیست

مشتاق اصفهانی

ز ناز هرگزت از من اگر سئوالی نیست

بدین خوشم که بدل از منت ملالی نیست

اگر بخاک نیفتم ز آشیان چکنم

مراکه قوت پرواز هست و بالی نیست

مجو نشاط طبیعت ز محفلی کانجا

[...]

صفایی جندقی

ز نقص سروکش از برگ و بر کمالی نیست

که پیش نخل تواش نیز اعتدالی نیست

جبین و جبهه مه را تجملی است وجه

ولی به وجه جمیل تواش جمالی نیست

به چهرت اهل نظر مصر را کجا سنجند

[...]

عارف قزوینی

مرا عقیده پیرار و پارسالی نیست

خیال روی دمکرات و اعتدالی نیست

زرنگهای طبیعت که نیست جز نیرنگ

مرا بدیده بجز نقش بی خیالی نیست

مقام و رتبه شاهنشهان گرفت زوال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه