گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۴۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لب لعل تو ز خون دل من جام گرفت

سرو قد تو ز آغوش من اندام گرفت

هیچ کس زهره نظاره چشم تو نداشت

نمک اشک من این تلخی بادام گرفت

کوه تمکین تو تا سایه به دریا افکند

نبض بیتابی موج خطر آرام گرفت

خم می جلوه فانوس تجلی دارد

پرتو روی تو تا در می گلفام گرفت

می چکد خون ز جبین عرق شرم امروز

تا که از لعل لبت بوسه به پیغام گرفت؟

هر کجا حسن گلوسوز تو منزل سازد

می توان بوسه به رغبت ز لب بام گرفت

کرد یعقوب صفت جامه نظاره سفید

چشم هر کس به تماشای تو احرام گرفت

نیست یک شمع درین بزم به سرگرمی من

سوخت هر کس که من سوخته را نام گرفت

تا قیامت نتوانست گرفتن خود را

هر که صائب ز کف ساقی ما جام گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.