گنجور

 
ادیب صابر
 

کرا نیست دل در کف دلبری

نیابد به کام دل از دل، ری

بر از دل به کام دل آن کس برد

که دایم بود در برش دلبری

ولیکن چه درمان که اندر جهان

نماند همی دلبری در بری

نگه کن بدان باغ دلبر که بود

گشاده در او هر دلی را دری

به هر طرف او خرمن لاله ای

به هر گام او توده عنبری

از او هر درختی یکی خسروی

سر هر یکی را بدیع افسری

به پیمان هر افسری کشوری

به فرمان هر خسروی لشکری

ز بی مهری لشکر مهرگان

نبینی کنون افسری بر سری

بهار ار زمرد همی از درخت

درآویخت چون دلبری زیوری

خزان زان زمرد همی زر کند

زهی من غلام چنین زرگری

به دیدار این طرفه صنعت رواست

که بینا شود چشم هر عبهری

هم اکنون خزان بینی از شرم سر

درآرد به کافورگون چادری

به باغ اندر از میوه چندین بتان

ندانم که آراست بی آزری

درخت آنگهی کاسمان گونه بود

ندیدم چو اختر بر او پیکری

کنون کآسمان رنگ از او بازخواست

پدید آمد از هر سویش اختری

به گوهر بماند همی سیب سرخ

شنیدی چنین کم بها گوهری

گر آبی به اختر بماند رواست

که او مادری بود و این دختری

چرا نار ماننده اخگر است

که ناید چنین سودمند اخگری

چو انگور مر باده را مادر است

روان را به راحت بهین رهبری

فدا دارد از بهر فرزند جان

چنین مهربان کم بود مادری

به فرزند او جان بپرور که نیست

چنو در جهان هیچ جان پروری

نه چون می طرب گستری دید کس

نه چون خواجه هرگز درم گستری

عمید و عماد همه مملکت

مهین حق گزاری بهین مهتری

عمر کاندر احکام عدل آمده است

هر انگشت از دست او عمری

نه بی شکر او بر زبان نکته ای

نه بی مدح او در جهان دفتری

نه چون حکم او عدل را حاکمی است

نه جز کلک او ملک را داوری

نه اقرار حریش را منکری است

نه معروف رادیش را منکری

نه جان را به بایستگی دیگری است

نه او را به شایستگی دیگری

نه محکم تر از حزم او جوشنی است

نه بران تر از کلک او خنجری

نه در غیب او عیب را مظهری است

نه از علم او غیب را مضمری

به مهر ار اشارت کند بر زمین

پدید آید اندر زمان کوثری

به خشم ار نهد چشم زی آسمان

ثریا برابر شود با ثری

به جوهر عرض قایم آمد وز اوست

قیام مهمات هر جوهری

کرا در سر از مهر او مغز نیست

به گردن در از غم بود چنبری

کجا ذوالفقاری کند کلک او

نبینی تنی با سر عنتری

کجا قوت دست اقبال اوست

به بازی نسنجد در خیبری

کرا عنتر و خیبر آید به دست

بباید دل و زهره حیدری

هنر گر بگردد به گرد جهان

نیاید به از کلک او درخوری

بود در صف عاد بدخواه او

ازو هر صریری یکی صرصری

نه تابنده از طاعت او سری است

نه پاینده با زخم او مغفری

چو ابر ار به گوهر نه آبستن است

چه دارد خروشیدن تندری

سر شرع و علم مسلمانی اوست

ولیکن سرش چون دل کافری

خرد اعور دوربین خواندش

چنین دوربین دیده ای اعوری

خداوند اگر پیش خدمت نیم

همی گیرم از رنج دل کیفری

همی گردم اینک خرد کرده گم

چو گردی در این بی نوا کردری

گهی جامه چون خرمن لاله ای

گهی دیده چون حوض نیلوفری

نه چشم مرا صورت لعبتی

نه گوش مرا نغمت مزمری

زترمذ به راون چنان آمدم

چو با گوهری سوی بدگوری

به آخر چو بلعام باطل شدم

وز آغاز بودم چو پیغمبری

هر آن کاندر این ره بدیدی مرا

بر اسبی نشسته بدیدی خری

چو کشتی مرا مرکبی زیر ران

زپای و رکاب منش لنگری

رسیدیم و این شهر با شهره دید

که دیدنش در دیده زد نشتری

در او با بنا گشته هر بی بنی

براو چون علی گشته هر قنبری

نه در قوم او قیمت مردمی

نه در باغ او قامت عرعری

نه جز سرد و بی تاب طبع و دلی

نه جز خشک و بی آب جوی و جری

کنون اندر این شهر بی بر منم

دوم بالشی و سیوم بستری

نه مشک مرا یافته نافه ای

نه عود مرا ساخته مجمری

چه غم ها خورد دل که ماند جدا

چنین خاطبی از چنان منبری

ایا نقش کلک تو بر روی درج

چو بر سوسنی رسته سیسنبری

مرا روز هم رنگ سیسنبر سات

مرا دیده هم گونه معبری

به هر ساعتی باد ترمذ مرا

بسوزد دل و جان به گرم آذری

به اسبی نجستی رضای رهی

بیندیش از بهر من استری

ولیکن شرنگی که حاصل بود

سوی من به از وعده شکری

به استر بیرزد چو من بنده ای

به اسب ار نیرزد چو من چاکری

اگر پیش تو بودمی بستمی

ز خدمتگری بر میان میرزی

الا تا هوا و آتش و خاک و آب

بود مایه جان هر جان وری

از آن می که جان را زیادت کند

همه ساله بر دست تو ساغری

شرابی که خورشید را منظر است

همی خور به دیدار مه منظری

نه هست از تو امید را چاره ای

نه خورشید را چاره از خاوری

همی تا ستایش بود در جهان

ستایش بر از هر ستایشگری

زدفتر چو این خواندی آن را بخوان

«چنین خواندم امروز در دفتری»