گنجور

 
ادیب صابر
 

نبید روشن و آواز رود و روی چو ماه

موکلان صبوح اند بامداد پگاه

از این سه دانه درافتند عاشقان در دام

وز این سه فتنه گرایند عاقلان به گناه

ز دام فتنه و بند گنه چه آگاه است

که نیست جان و دل او از این سه چیز آگاه

سپیده دم چه به آید چو باد صبح دمید

نبید روشن و روی چو ماه و زلف سیاه

ز باد نام نهادند باده را یعنی

چو باد صبح دمیدن گرفت باده بخواه

بخواه آنکه تو را بیند آفتاب از شرق

ستاره بر کف و پیش تو ساقیان چو ماه

چو آفتاب برآمد تو باده بر کف نه

چو شب ز صبح بکاهد تو غم به باده بکاه

در آفتاب که روشن بود نباید کرد

ز حرمت رخ ساقی به آفتاب نگاه

چنین دقیقه نیکو نگه ندانی داشت

چو آفتاب بزرگان و تاج دولت شاه

سپهر همت نجم الشرف جمال الدین

بهای ملک امیر عمید عبدالله

یگانه ای که تفاخر کند زمانه بدو

چنانکه چرخ به خورشید و پادشا به سپاه

مزین است به نشر ثنای او آفاق

معطر است به ذکر دعای او افواه

همیشه لفظ لطیفش کمال کلک و دوات

همیشه ذات شریفش جمال مسند و گاه

هنر زخدمت الفاظ او نگردد دور

خرد به غایت اوصاف او نیابد راه

لب نیاز به اکرام او شود خندان

غم دراز به انعام او شود کوتاه

ز دست اوست سخا را امید و قیمت و قدر

ز مدح اوست سخن را محل و رتبت و جاه

به چرخ همت او وهم ننگرد زقصور

ز بحر مدحت او عقل نگذرد به شناه

بدو شریف بود ار چه نادراست سخن

به سر عزیز بود ارچه فاخر است کلاه

زقدر او به بلندی کم اند هفت اختر

هر آینه عدد پنج کمتر از پنجاه

ایا سخا و سخن را ز مجلس تو محل

ایا امید و طمع را به حضرت تو پناه

مرا زمانه که خصم من است و چاکر تو

به آب تیره همی دارد و به حال تباه

سه سال شد که از این هشت چرخ و هفت اختر

به کام خویش نبودم در این سه سال و دو ماه

چو بخت یار نباشد جفا کند ایام

چو شیر بسته بماند غلو کند روباه

چه فایده ست فلک را ز قهر کردن من

چه راحت است به بیجاده از ربودن کاه

در این نیاز به جود تو التجا کردم

بود نزول مسافر به نزد آب و گیاه

رهی که حادثه بر من گشاد بسته شود

گرم به چشم تفضل نگه کنی یک راه

همیشه تا نشود طبع آب چون آتش

همیشه تا نبود حکم طوع چون اکراه

به طوع و طبع غلام تو باد دور فلک

دل عدو تو از آب دیده آتش گاه

موافق تو چو رستم نشسته از بر تخت

مخالف تو چو بیژن فکنده در بن چاه