گنجور

 
قطران تبریزی
 

ایا بهار من و عید نیکوان سپاه

چو ماه ز ابر همی تابی از قبای سیاه

بصید رفتی و پدرام بازگشتی شام

برنگ و بوی رخ و زلف خویشتن می خواه

میئی که وقت سحر زو نسیم گیرد گل

میئی که گاه شب از وی فروغ گیرد ماه

اگر بسنگ نمایی عقیق گردد سنگ

وگر بکاه رسانی عبیر گردد کاه

چو آب و آتش فروز باد شکن

بطعم انده و شادی فزای و انده کاه

تباه اگر بخورد زو شود بوقت درست

درست اگر بخورد زو نگردد ایچ تباه

ایا ز چهره تو ماه و گل سیاه و خجل

یکی باول روز و یکی به آخر ماه

برنگ تو به بناگوش و طلعت و رخ و بر

قبای و جعد و سر زلف و دل برنگ گناه

بگاه خویش بود خوشگوار و خوش همه چیز

می آر کوست همی خوشگوار در همه گاه

بود حلال می اندر بهشت از کف حور

تو هستی ای بت حور و بهشت مجلس شاه

ز دوده رای شه خسروان ابونصر آن

که هست رای وی از راز روزگار آگاه

شهی که شاه خراسان و روم همبر اوست

چنان بود که ستاره بوند همبر ماه

خرد پناه ملوک او بدل پناه خرد

سپاه بهشت شهان او بتیغ پشت سپاه

اگر کسی بسریر و کلاه گشت بزرگ

بزرگ گشت بدو شاهی و سریر و کلاه

موافقان را از چاه برکشید بتخت

مخالفان را از تخت درفکنده بچاه

بجنگش اندر رنج و بصلحش اندر گنج

بکینش اندر چاه و بمهرش اندر جاه

خوشی و خوش منشی از دلش نتابد روی

بدی و بد کنشی زی دلش نیابد راه

اگر بمهر کند سوی سنگ خاره نظر

و گر بخشم کند سوی شیر شرزه نگاه

شود ز دولت او سنگ خاره چون یاقوت

شود ز هیبت او شیر شرزه چون روباه

مه درخشان با رای او بود تاری

بلند گردون با قدر او بود کوتاه

اگر ببادیه ابر سخاش برگذرد

در او پری نتواند گشت جز بشناه

ایا بطاعت ایزد همیشه رای تو راست

ایا بخدمت تو گشته پشت چرخ دو تاه

پناه تست خدا و پناه خلق تویی

خدای را بتو همچون ترا بخلق نگاه

خدای کار توزان سال و ماه دارد راست

که هم خدای پرستی و هم خدای پناه

همی نپاید بر عاصیان ملک تو ناز

همی نپاید بر داعیان ملک تو آه

همیشه تا بود آشوب دلبران در شهر

همیشه تا بود آرام خسروان بر گاه

ز دلبرانت ملا باد جاودان مجلس

ز خسروانت ملاء باد جاودان خرگاه

خجسته بادت عید و همه مدار تو عید

قرینت باد سعادت معینت باد الاه

خدای عرش بمن بر دلت رحیم کناد

بمن نمای تو آن روی خسروی یک راه

اگر خطایی کردم بس است پاداشن

وگر گناهی کردم بس است باد افراه