گنجور

 
ادیب صابر
 

لعبت لاغر میانی دلبر فربه سرین

قامتت را سرو جفت و صورتت را مه قرین

سرو بالایی و مه سیما و جز من کس ندید

ماه را لاغر میان و سرو را فربه سرین

سرو کی دارد زبان و اندر زبان شیرین سخن

ماه کی دارد دهان و اندر دهان در ثمین

قامت توست ای پسر گر سرو می خواهی چنان

صورت توست ای صنم گر ماه می جویی چنین

تا ندیدم قد تو سروی ندیدم در چمن

تا ندیدم روی تو ماهی ندیدم بر زمین

هم حدیثت روز و شب با سرو باشد هم حدیث

هم نشینت سال و مه با ماه باشد هم نشین

سرو و ماهی لاجرم خورشید رویان در لقب

سرو سیمینت همی خوانند و ماه راستین

کردمی جان زاستین برسرو و ماه تو نثار

گر مرا بودی به جای دست جان در آستین

تا به میدان آمدی دیدم زقد و روی تو

ماه را با گوی و چوگان سرو را بااسب و زین

سرو و مه را آسمان و بوستان از چشم و دل

گر ندیدی خویشتن را در دل و چشمم ببین

حسن روم و چین (تو) وز تو پرچین گشت روی

سرو قدان را به روم و ماه ریان را به چین

گر همی خواهی که قدر ماه و سرو افزون کنی

بوستان و آسمان از بزم مجدالدین گزین

صدر ساده سید مشرق ابوالقاسم علی

پروریده در معالی آفریده زآفرین

آن خداوندی که اندر حلم و علم و فضل و بذل

مقتدای عالمش کرده است رب العالمین

امر و نهی او مدبر در صلاح و در فساد

حل و عقد او موثر در شهرو و در سنین

عاجز است از کوشش او هر چه گردون را نجوم

قاصرست از بخشش او هر چه قارون را دفین

هم نفوس وهم طبایع هم زمین و هم زمان

همت او را رهی و نعمت او را رهین

خاک و باد و آب و آتش نایبند از رای او

وقت حلم و وقت لطف و وقت مهر و وقت کین

کار ناید هندسی را در حساب هندسه

بی ثنای او الوف و بی عطای او مائین

ای فصاحت را بیانت چون محمد را نبی

ای سماحت را بنانت چون سلیمان را نگین

علم محضی کز تو بفروزد همی روی صواب

عقل پاکی کز تو بفزاید همی نور و یقین

از رسوم تو مکارم را همی نسخت کنند

با تو زان باشند روز و شب کرام الکاتبین

در صنوف اضطرار و از صروف روزگار

حرمتت رکن وثیق و حشمتت حصن حصین

پیش تو مفلس چو سین آیند امید و امل

باز گردند از در انعام تو منعم چو شین

در مروت گر نبوت دعویی ظاهر کند

جز دل و دست او را نیست برهان مبین

آفتاب آل پیغمبر تویی کز فر تو

مشرق و مغرب به نور نزهت و نعمت عجین

قلعه بغداد است و جیحون دجله و باغ تو کرخ

تو به حرمت اهل ایمان را امیرالمومنین

سنت و تطهیر شمس الدین که فرمودی بدو

شد بنای عشرت و نزهت چو عزم تو متین

(شادمان شد جان و دل کز سنت او کرد و گشت

راحت اندر جان مکان و شادی اندر دل مکین)

تا معونت یافت این سنت ز یمن و یسر تو

خانه ها خلد برین شد بادها ماء معین

منتشر شد لهو و راحت را زمین و در زمان

معتکف شد عیش و عشرت در یسار و در یمین

روح پروردن به لهو و شادمان بودن به دل

شد بدین سنت فریضه در طریق شرع و دین

از پی تشریف این تطهیر شاید کز خدای

آیت تحلیل خمر آرد به ما روح الامین

باده گرچه دشمن شرم است گشت از عکس او

چهره هر باده خواری همچو روی شرمگین

خرمی با جان قرین شد چون طراوت بابهار

بی غمی با دل به هم شد چون شفا با انگبین

این چنین خرم نیامد وین چنین بی غم نبود

هیچ جان در هیچ وقت و هیچ دل در هیچ حین

تهنیت گویند جدت رابدین سور و سرور

جان هر پیغمبری در روضه خلد برین

هم بقای جان او خواهند و هم اقبال تو

جان هر پیغمبری از ایزد جان آفرین

گرچه من اندیشه ای دارم چو تیر اندر کمان

هست با من گنبد گردان چو شیر اندر کمین

بینم از ایام اعزاز ار مرا داری عزیز

یابم از گردون معونت گر مرا باشی معین

تا چو نعمت را و نغمت را قلم صورت کند

حرف این ماند بدان شکل آن ماند بدین

باد با چشمت ملازم نعمت روی نکوی

باد در گوشه مجاور نغمه رود حزین