گنجور

 
ادیب صابر
 

بهشت گشت به اردیبهشت و فروردین

ز لطف روی هوا و ز سبزه پشت زمین

معطر است هوای چمن به نافه مشک

مرصع است لباس چمن ز در ثمین

زمین ز سبزه تر، چون صحیفه گردون

چمن ز شاخ سمن با طویله پروین

ندیم و مطرب مستان ز بلبل و قمری

بساط و بستر بستان ز نرگس و نسرین

(زخرمی دل گل چون بهارخانه هند

ز دلبری رخ گل چون نگار خانه چین)

به راغ آهو و سبزه چو عاشق و معشوق

به باغ بلبل و گلبن چو خسرو و شیرین

هوای راغ همی خرمی دهد تعلیم

جمال باغ همی عاشقی کند تلقین

در این نگر که در این است روح را راحت

بران گذر که بدان است طبع را تسکین

نه واله است چرا باد ماند سرگردان

نه عاشق است چرا گشت آب رخ پرچین

ز دست ابر خورد گل همی شراب لطیف

بدان زند همه شب عندلیب رود حزین

اگر نه لاله به لعلی چو روی شیرین شد

چرا کند نظرش عیش تلخ را شیرین

وگرنه تیغ علی بود در میانه ابر

ز لاله دشت چرا گشت چون صف صفین

صبا ز برگ گل افکند بر چمن بستر

سر بنفشه همی زان طلب کند بالین

دهان گل نه صدف شد چرا سرشک سحاب

بدو درافتد و لولو شود هم اندر حین

همی کند همه شب بلبل از میانه باغ

طرایف چمن و حسن باغ را تحسین

مگر نسیم سپیده دم از بهشت آمد

که از لطافت او باغ شد بهشت آیین

اگر بهشت نباشد ز حور عین خالی

در این بهشت گل و نرگس اند حورالعین

هر آنچه در صفت از لفظ دیگران به خبر

در آن بهشت شنیدی در این بهشت ببین

زسرو سایه طوبی زباغبان رضوان

ز باد نافه مشک و زباده ماء معین

خجل شده ست بهشت برین ز ساحت باغ

چو از محل خداوند ما سپهر برین

رئیس شرق نظام الخلافه رکن الملک

امیر ساده قوام الامامه مجدالدین

خجسته تاج معالی علی که او دارد

ز قدر و همت عالی علو علیین

مویدی که به تایید حق بخواهد ماند

بقای دولت عالیش تا به یوم الدین

مظفری که در ایام او زشادی عدل

نمانده اند جز از ظلم ظالمان غمگین

به قدر از آل علی همچو از قریش علی

به فضل از آل نبی همچو از نبی یاسین

عبارت سخنش منتهای علم و هنر

اشارت قلمش مقتدای خان و تکین

سیاستش ننهد چرخ تند را گردن

فراستش نکند عقل محض را تمکین

قضا کشیده به قصد مخالفانش کمان

قدر گشاده به قهر منازعانش کمین

خجل کند قدمش چرخ را به قدر رفیع

مدد دهد قلمش نطق را به لفظ متین

به مدح او شده پیدا توانگر از درویش

به عدل او شده ایمن کبوتر از شاهین

عنایتش به ظفر هم ره است و هم رهبر

هدایتش به هنر هم شه است و هم فرزین

نشان طاعت او بر سر سپهر و نجوم

هوای خدمت او در سر شهور و سنین

سپهر عدل نبیند چو رای او خورشید

عروس نطق نیابد چو مدح او کابین

زهی به صدر تو کرده سخا قرار و مکان

زهی به مدح تو گشته سخن عزیز و مکین

مزاج باده ز بزم تو شد نشاط انگیز

ضمیر نافه ز خلق تو گشت مشکین آگین

دل تو بحر و از این بحر مانده بحر خجل

کف تو ابر و بر این ابر، ابر گشته ضنین

در این سرشته علاج مزاج هر مفلس

بر آن نبشته برات نجات هر مسکین

شده ست رسم تو در دیده رهبر دیدار

زده ست راد تو بر سینه ستم زوبین

ز عفو تو نظری یافته است آب حیات

زخشم تو شرری برده آذر برزین

از آن چو عفو تو شد ساختن طبیعت آن

وز آن چو خشم تو شد سوختن طبیعت این

به فضل و مرتبت هفت کوکبی در صدر

به قدر و منزلت هفت کشوری در زین

ضمیر پاک تو بر ملک فضل گشته امیر

زبان کلک تو بر سر ملک گشته امین

نموده ای به همه فضلها چو روز از شب

ستوده ای به همه لفظها چو مهر از کین

به اعتقاد تو پیدا شود حق از باطل

به اعتماد تو پیدا شود گمان ز یقین

خرد ز وصف تو سازد سفینه های امید

زمین زبهر تو دارد خزانه های دفین

رسد به وقت ثنای تو از فلک احسنت

بود به گاه دعای تو از فلک امین

بر ‌آسمان همه زان گونه رفت حکم قران

که در زمینت نباشد به هیچ فضل قرین

اگر زبانه شاهین به راستی مثل است

زبان توست امام زبانه شاهین

وگر گزیده تر از هر گزیده انسان است

تویی و ذات شریف تو زان گزیده گزین

ور آفرین ز همه لفظها ستوده تر است

نصیب توست و نصیب مخالفت نفرین

و گر به بنده معونت همی رسد ز خدای

خدای عزوجل دولت تو راست معین

وگر طویله در سخن مدیح من است

همی کنم به مدیحت قلم به مشک عجین

همیشه تا به نگین نامزد شود خاتم

بزی به شادی و ملک مراد زیر نگین

به لفظ خویش همه سورت امید بخوان

به چشم خویش همه صورت مراد ببین

چو صید و بزم همه در جهان تو را زیبد

به صید شکر گرای و به بزم ذکر نشین

به جام جاه و جلالت می کرامت نوش

ز باغ عز و متانت گل سعادت چین

گذشته بر سر بزم بهشت صورت تو

هم از موونت اردیبهشت و فروردین

ز حشمت ابدی پیش تو سپاه گران

ز دولت ازلی گرد تو حصار حصین