گنجور

 
ادیب صابر
 

طرف چمن که خلعت فصل بهار یافت

بی بت جمال بتکده قندهار یافت

هر زینتی که گم شده بود از زمین باغ

جوینده با طراوت فصل بهار یافت

جادوست چار طبع که چندین هزار نقش

طبع چمن به واسطه هر چهار یافت

از زاغ زینهار نمی یافت عندلیب

اکنون به فر دولت گل زینهار یافت

میخواره وار بلبل گل دوست مست گشت

گویی ز گل نسیم می خوشگوار یافت

گل جوی و می پرست که اطراف باغ دید

یک غم نیافت در دل و صد غمگسار یافت

از چشم ابرها دهن لاله ها لعل

بی بحر و بی صدف گهر شاهوار یافت

وقت بهار عاشق دلتنگ یار جوی

رخسار یار برطرف لاله زار یافت

بلبل که زیر شاخ گل تر قرار جست

رضوان نبود و روضه دارالقرار یافت

عاشق همی قرار نیابد چو زلف یار

کز باد صبحدم خبر زلف یار یافت

چشم چمن ز لاله و گل روی یار دید

گوش سمن ز گوهر و در گوشوار یافت

ناگشته پیر قد بنفشه خمیده ماند

ناخورده باده دیده نرگس خمار یافت

رخسار لاله تازه چو لعلی است آبدار

گویی به بارگاه خداوند بار یافت

نرگس چو خسروان کله از در و زر گزید

گویی ز جود مجلس عالی نثار یافت

فرزند مجددین شرف الساده شمس دین

کز کردگار فضل و شرف بی شمار یافت

جعفر کز آل جعفر صادق یگانه گشت

از بس که فضل و مرتبت (از) کردگار یافت

آن صدر روزگار که خوش روزگار شد

آن کس که پیش خدمت او روزگار یافت

پیوسته سرخ روی بود زر جعفری

گویی که زر جعفری از وی عیار یافت

فرزند حیدر آمد و جوینده ظفر

در سیر کلک او اثر ذوالفقار یافت

آن را که بود دل به هزار آرزو اسیر

چون یافت فر خدمت او هر هزار یافت

پیشش ستاره با همه رتبت پیاده شد

کو را زمانه در همه میدان سوار یافت

ای آنکه در ثنای تو شاعر برات دید

ای آنکه از یمین تو زایر یسار یافت

آن را که در وفاق تو غم بود شاد گشت

و آن کس که در خلاف تو گل جست خار یافت

خرم تر است طبع زمانه ز عهد تو

از عاشقی که لذت بوس و کنار یافت

روشن تر است رای تو در حل مشکلات

از چشم آن که راحت روی نگار یافت

طامع همیشه جود تو را حق گزار دید

مجرم همیشه حلم تو را بردبار یافت

در وصف تو درخت سخن برگ و بار کرد

وز بذل تو لباس سخا پود و تار یافت

نطق از کمال منقبت تو نطاق بست

شعر او جمال مرتبت تو شعار یافت

اندر رسوم مجلس تو عقل بنگریست

هر رسم را دلیل هزار افتخار یافت

جوینده دقایق افعال مهتران

در مهر و کین تو اثر نور و نار یافت

در خدمت تو مفلس بی سیم سیم کرد

وز مدحت تو شاعر بی کار کار یافت

لفظ زمانه محمدت یادگار گفت

کز مصطفا وجود تو را یادگار یافت

آن کس که فضل و قول تو را گفتگوی کرد

با علم مرتضی سخن یار غار یافت

وان کز جهان تفحص احوال شعر کرد

در مدحت تو شعرا مرا آبدار یافت

گویای مدح مدح تو را نامدار گفت

جویای عهد عهد مرا استوار یافت

تا جای در حصار امان باشد از خدای

هر بنده کو حمایت پروردگار یافت

پیوسته در حصار امان باشی از خدای

به زین نیافت هر که به عالم حصار یافت