گنجور

 
ادیب صابر
 

چند بارم بر فراق دلبران از دیده آب

چند باشم آتش تیمار خوبان را کباب

تاسرشکم بیشتر شد صبر من کمتر شدست

راست پنداری مگر من صبر می بارم نه آب

طبع و دستم با دو چیز اندر جهان الفت گرفت

طبع با تیمار عشق و دست با جام شراب

عاشقی آرد جوانی خرما طبع جوان

بی غمی خیزد زمستی حبذامست خراب

پیش چشمم روز تا شب پیش دل شب تا به روز

داستان سعد و اسما قصه دعد و رباب

بافلان دلبر چه گفت و بافلان بیدل چه کرد

آن چه کرد این را سوال و این چه داد آن را جواب

مونس عاشق چه باشد جز حدیث نیکوان

چشم نیلوفر چه جوید جز فروغ آفتاب

باز دل در دلبری بستم که بندد هر شبی

تا به هنگام سحر خوابم به چشم نیم خواب

مهر او یکسر بلا و من طلبکار بلا

عشق او یکسر عذاب و من خریدار عذاب

حال من در هجر او شد همچو زلفش تیره فام

صبر من در عشق او چون وصل او شد تنگ یاب

او و من هر دو به هر وقتی همی جوییم و هست

جستن او بر خطا و جستن من بر صواب

او همی جوید به وقت بوسه بخشیدن درنگ

من همی جویم به مدح مجلس عالی شتاب

صدر اهل بیت مجد دین ابوالقاسم علی

ناقد لفظ و معانی صاحب کلک و کتاب

آنکه گردون نزد قدرش چون بر گردون زمین

آنکه دریا نزد جودش چون بر دریا سراب

آنکه مثل او نیابی هیچ کس در هیچ فن

وانکه جنس او نبینی هیچکس در هیچ باب

بنده دست و زبانش هم سخاو هم سخن

بسته مهر و سپاسش هم قلوب و هم رقاب

نسبت فضل از دل رخشان او گیرد خرد

نسخت جود از کف احسان او خواهد سحاب

جود بی توقیر او چون دیده ای باشد فراز

عقل بی تدبیر او چون خانه ای باشد خراب

رای او و روی او و لفظ او و طبع او

فضل محض و نور صرف و عقل پاک و جود ناب

ای خداوندی که از تو منقبت گیرد لقب

وی سرافرازی از تو منزلت یابد خطاب

با مناقب هم نشینی با فضایل هم نشان

با معالی هم عنانی با معانی هم رکاب

سیرت تو در لطیفی چون هوای نوبهار

همت تو در بلندی چون دعای مستجاب

یک نسیم از روضه عفو تو در گیتی ارم

یک شرر از آتش خشم تو برگردون شهاب

منت تو چون سخای کامل تو بی قیاس

مدحت تو چون عطای شامل تو بی حساب

بحر اگر چه جود ورزد کی بود چون دست تو

باز اگر چه صید گیرد کی برآید با عقاب

ابر اگر چه در فشاند کی بود چون لفظ تو

رنگ پیری کی بپوشد زال گربندد خضاب

ای بزرگی کز تراب درگه میمون تو

توتیای چشم خود سازند آل بوتراب

زردی از رخسار خصمت نگسلد صحبت همی

همچنان چون سرخی از گلنار و سبزی از سداب

راست گویی اصل سیماب از دل بدخواه توست

کز نهیب تو نباشد ساعتی بی اضطراب

نسبت کردار نیکو سوی فعل و رسم توست

زان دهد ایزد همی کردار نیکو را ثواب

شعر من زیبا چنان آید همی بر نام تو

چون نشاط اندر شراب و چون شراب اندر شباب

تا نباشد نام تو، نیکو نیاید شعر من

تا نباشد آتش از گل کی توان کردن گلاب

یک جهان دوشیزگان دارم نهفته در ضمیر

جز به عشق نام تو بیرون نیایند از حجاب

نیست احوالم نکو هر چند اشعارم نکوست

روی نیکو هست لیکن نیست در خوردش نقاب

از جهان است این گناه از روزگار است این خلل

از ستاره ست این جفا با آسمان است این عتاب

تا همی رخسار دلبندان بود پر زیب و حسن

تا همی زلفین معشوقان بود پر پیچ و تاب

هر نشاطی کان تو را رغبت همی باشد بکن

هر مرادی کان تو را در دل همی گردد بیاب

گرچه احوال جهان با انقلاب آمیخته است

دور باد از دامن جاه تو دست انقلاب