گنجور

 
ادیب صابر
 

مرا دلی است که دعوی کند به عشق همی

چه دل بود که ندارد به عاشقی دعوی

دلم اسیر غم عشق و من اسیر دلم

کسی به جز من اسیر اسیر باشد، نی

اگر چه عشق سر رنج و مایه بلوی است

دل من است همه ساله عشق را ماوی

نگاه کن که چه مایه دریغ و درد بود

بر آن که فتنه رنج است و عاشق بلوی

دلی که دید به دنیا عقوبت غم عشق

روا بود که نبیند عقوبت عقبی

مرا به عشق ملامت همی کنند و رواست

کری کند که ملامت کشی به عشق کری

کسی که دیده نباشد جمال صورت عشق

چه بهره باشدش از عیش و لذت دنیی

همه سلامت من باری اندر آن باشد

که باد سوی من آرد سلامی از سلمی

مرا بزرگ قبولی بود به لیل و نهار

اگر بیابم خاک قبیله لیلی

غلام آن دلم از دل که عشق راست غلام

فدای آنم کو جان کند به عشق فدی

اگر به جان و به دل دلبری توانی یافت

بخر که سود تو حاصل شود به بیع و شری

هر آنچه راحت و لذت بود به عشق در است

مرا به عشق ملامت چرا کنند همی

من آن کسم که به عشق است میل من همه سال

که دل به عشق به جایست و کالبد به غذی

گرم به عشق عذاب است هم بدوست خلاص

وگر زعشقم درد است هم بدوست شفی

وگر به تیه فراق اندرم به عشق رواست

همی رسد به من از وصل وعده سلوی

وگر به روز و به شب چون فلک قرارم نیست

رواست در طلب عارضین بدر دجی

وگر چو بدر دجی شب همی نیابم خواب

خوش است در هوس روی خوب شمس ضحی

مرا زعشق بس این فایده که ساخته اند

از او معانی تشبیب شعر شمع هدی

امین ملک عمر کز کفایت کرمش

مگر مکارم او هست معجز موسی

بزرگ بار خدایی که در عطا و سخا

بر ابر و بحر کند طبع و دستش استهزی

کمینه مایه ای از جود او سحاب بحار

کهینه پایه ای از قدر او شهاب و سهی

دو دست او به عطا گاه بر دو چشم نیاز

همان کند که زمرد به دیده افعی

سخاوت از دل او ساخت دستگاه کمال

کفایت از کف او یافت غایت قصوی

سوی جحیم کشد دشمنیش چون عصیان

به خلد راه برد دوستیش چون تقوی

به شاخ همت او زن دو دست و واثق باش

که هست خدمت میمونش عروه الوثقی

شراب خدمت او راست مایه کوثر

درخت دولت او راست سایه طوبی

به آسمان نتوان کرد وصف همت او

که همتش به ثریاست و آسمان به ثری

شگفتم آید از آن کو بدین بزرگی و جاه

چگونه باز بگنجد به عالم صغری

ز مهر او متعین شده است آب حیات

زکین او متصور شده ست مرگ فجی

ز نقص اوست زبان سخنوران اخرس

ز عیب اوست دو چشم جهانیان اعمی

هرآن صفت که بدان محمدت کند واجب

عزیز کرد بدان عرض خواجه را مولی

ایا خرد را چونانکه جود را حاتم

ویا ادب را چونانکه عدل را کسری

ز فرق بنده برآرد فراق تو گردی

اگر چه نیست چو من بنده ای بدین اولی

چو من به دوری تو دور گشته ام زمراد

به صدر تو که کند جال من درست انهی

نه چشم من نگرد سوی هیچ لهو و نشاط

نه گوش من شنود هیچ آیت بشری

گران و خوار شدم بر دل زمانه دون

چنانکه بر دل فرعون تیره دل موسی

همی کنم پس از آن کز تو گفت نظمم شکر

گه از زمانه شکایت گه از فلک شکوی

اگرچه داده ام این دل به خدمت تو زبون؟

حرام کرد بر او هجر تو طرب چو ربی

خدای عزوجل پایدار گرداناد

بزرگی و شرف و جاه و قدر و عهد و لوی

مرا به روان ویران رها نباید کرد

چو در کنشت جهود پلید هیچ نبی

هر آینه که بر ترمذ رسی جداگانه

وثاق خواهم و تشریف و راتب و اجری

به عون رای سدید تو و عطای جزیل

مگر بر آرم سدی میان فقر و غنی

قریب پانزده سال است تا همی گویم

شریف ذات تو را شعرهای چون شعری

چو من به معجز نظم و عجوبه نکته

نه معجزی است به غزنین نه معجبی به هری

اگر به فضل و هنر کام دل نخواهم یافت

از این سپس من و دیوانگی و طنز جحی

همیشه تا شعرای زمانه یاد کنند

کریم را به مدیح و لئیم را به هجی

بزی به کام دل دوستان و بر در تو

هزار چاکر شاعر چو اخطل و اعشی

خجسته باد خرامیدن از سفر به حضر

در این خجسته بهاران و موسم اضحی