دام بلاست این تن خاکی ز جان دریغ
اندر قفس ز طائر عرشآشیان دریغ
بر من چه سالها که بهار و خزان گذشت
برقی نزد به خار و خس آشیان دریغ
عمرم گذشت یار گذاری به ما نکرد
پیرانهسر ز دولت و بخت جوان دریغ
از عشق بود کار دلم رو به راستی
فرصت نداد کجروی آسمان دریغ
نشکفته گل هنوز به گلزار برق زد
آواره ماند بلبل بیخانمان دریغ
هر سو عنانگسسته رود کاروان عشق
نالد جرس به ناله که از ساربان (کاروان) دریغ
اسرار سینه من بیدل نهفته ماند
صاحبدلی ندیدم از اهل جهان دریغ
شکر خدا که هر چه به میخانه خواستیم
از ما نکرد همت پیر مغان دریغ
خوبان که در زمانه جفا پیشه ساختند
برداشتند رسم وفا از میان دریغ
آمد شد رقیب ز حد رفت و نیستم
در آستان یار سگ پاسبان دریغ
ره بستمی ز غایت غیرت بر آسمان
دورم ز خاک درگه آن آستان دریغ
سنگین فتادهاست به دل بار عشق یار
من ناتوان و خسته ز تاب و توان دریغ
نه یک عزیز مصر زلیخاست در جهان
نه یوسفیست همره صد کاروان دریغ
کوتاه کرده دست مرا دست روزگار
زآن قامتت کشیده و موی میان دریغ
چون نیست اعتبار بر این چند روز عمر
ساغر مکن ز خوردن رطل گران دریغ


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نگذاشت ظلم اهل زنا در جهان دریغ
جز یک مریض ز آل پیمبر نشان دریغ
میر قضا به مجلس غم خاک شین فسوس
دیو دغا به مسند جم حکمران دریغ
عیسی صلیب پنجه جوقی جهود وای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.