ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

دام بلاست این تن خاکی ز جان دریغ

اندر قفس ز طائر عرش‌آشیان دریغ

بر من چه سال‌ها که بهار و خزان گذشت

برقی نزد به خار و خس آشیان دریغ

عمرم گذشت یار گذاری به ما نکرد

پیرانه‌سر ز دولت و بخت جوان دریغ

از عشق بود کار دلم رو به راستی

فرصت نداد کج‌روی آسمان دریغ

نشکفته گل هنوز به گلزار برق زد

آواره ماند بلبل بی‌خانمان دریغ

هر سو عنان‌گسسته رود کاروان عشق

نالد جرس به ناله که از ساربان (کاروان) دریغ

اسرار سینه من بی‌دل نهفته ماند

صاحب‌دلی ندیدم از اهل جهان دریغ

شکر خدا که هر چه به میخانه خواستیم

از ما نکرد همت پیر مغان دریغ

خوبان که در زمانه جفا پیشه ساختند

برداشتند رسم وفا از میان دریغ

آمد شد رقیب ز حد رفت و نیستم

در آستان یار سگ پاسبان دریغ

ره بستمی ز غایت غیرت بر آسمان

دورم ز خاک درگه آن آستان دریغ

سنگین فتاده‌است به دل بار عشق یار

من ناتوان و خسته ز تاب و توان دریغ

نه یک عزیز مصر زلیخاست در جهان

نه یوسفی‌ست همره صد کاروان دریغ

کوتاه کرده دست مرا دست روزگار

زآن قامتت کشیده و موی میان دریغ

چون نیست اعتبار بر این چند روز عمر

ساغر مکن ز خوردن رطل گران دریغ