گنجور

 
بلند اقبال

خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع

باید کنیم جان و دل خویش را وداع

از حمره و بیاض رخت آورم فرح

از این و آن اگرچه شود حاصل اجتماع

هم محو گشته پیش کلام تو صرف و نحو

هم نسخ گشته از خط مشکین تو رقاع

دادیم ملک دل به دو زلف و دو چشم تو

هر یک در او تصرفی آورده بالمشاع

کس کرده در معاملهٔ عشق کی زیان

از اشک و چهره سیم و زر آورده انتفاع

پرسیدم از کسی چه بود عقل پیش عشق

گفتا چه بوسه‌ای است پس از لذّتِ جماع

زاهد بلنداقبال از عاشقی شدم

پندم مده ز عقل و میفزا مرا صداع

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

با دل در احتسابم و با دیده در نزاع

از بیم روز هجر و نهیب شب وداع

سودای عشق بازی و قلب پس آمده

ننگ محققان ز کساد چنین متاع

از هم جدا دگر نتوان کرد عشق و دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه