ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱

چه خوش آنگه که تو را بر من مسکین نظری بود

وز خال دل سوخته‌جانت خبری بود

با زلف و رخت شام و سحر می‌گذراندیم

دردا و دریغا که چه شام و سحری بود

نگذاشت به خاک من مسکین قدم از ناز

تا بر سر کویش ز غبارم اثری بود

سوی چمنم قوت پرواز دگر نیست

بشکست به دامت اگرم بال و پری بود

آن شعله که از آه دل سوخته سر زد

پرداخت به عالم همه گر خشک و تری بود

یا رب که دگر کام دل خویش گرفته است

کآلوده به خون پنجه بیدادگری بود

نشنیده دل آشوبی لیلی و به مجنون

گویند که دیوانه بی پا و سری بود

آن کاو خبری داد ز اسرار نهانم

افتاده به میخانه ز خود بی‌خبری بود

آن باده گلرنگ که دور از تو به ساغر

کردیم مگو باده که خونه جگری بود