چه خوش آنگه که تو را بر من مسکین نظری بود
وز خال دل سوختهجانت خبری بود
با زلف و رخت شام و سحر میگذراندیم
دردا و دریغا که چه شام و سحری بود
نگذاشت به خاک من مسکین قدم از ناز
تا بر سر کویش ز غبارم اثری بود
سوی چمنم قوت پرواز دگر نیست
بشکست به دامت اگرم بال و پری بود
آن شعله که از آه دل سوخته سر زد
پرداخت به عالم همه گر خشک و تری بود
یا رب که دگر کام دل خویش گرفته است
کآلوده به خون پنجه بیدادگری بود
نشنیده دل آشوبی لیلی و به مجنون
گویند که دیوانه بی پا و سری بود
آن کاو خبری داد ز اسرار نهانم
افتاده به میخانه ز خود بیخبری بود
آن باده گلرنگ که دور از تو به ساغر
کردیم مگو باده که خونه جگری بود