گنجور

 
ساغر کنگاوری

بشنو این نکته دلکش ز من شیدایی

تن به تنها بده از خلق گزین تنهایی

دور شو از تن و جان تا که شوی جان جهان

رسم جانان طلبی نیست جهان‌پیمایی

فارغ از هر غم بیهوده دنیا چو بهشت

بر من ای گوشه میخانه چه خوش مأوایی

رند بی‌باکم و از من چه صلاح و چه فلاح

نه ز بدنامیم اندیشه نه از رسوایی

مشت خاکی کف پای تو بسا خاک سری‌ست

که همی‌داشته سودای فلک‌فرسایی

حال ما گمشده عشق به غرقاب بلا

تو چه دانی که خرامان به لب دریایی

در جهان ما که ندیدیم تو را مثل و نظیر

مگر ای مظهر خوبی تو ز دیگر جایی

کس نداند که چه سان لعتبی ای مایه جان

که عیان از همه و بر همه ناپیدایی

نسبت سرو بر آن قامت رعنا نتوان

سرو هرگز نخرامد به چنین زیبایی

نقش اغیار مبین جز سخن یار مگو

تا تو را هست سخن‌پروری و بینایی

دگران بهر یک امروز ز فردا سیرند

ای شب هجر تو هر روز مرا فردایی

نه به مینا و به ساغر زندم تنها سنگ

شیشه دل شکند این فلک مینایی