گنجور

 
ساغر کنگاوری

تا به خاک قدم پیر مغان سر زده‌ام

پای بر فرق سرافرازی قیصر زده‌ام

گشته‌ام خاک‌نشین بر در میخانه عشق

پشت پا بر حرم و بتکده یکسر زده‌ام

از کف ساقی ترسابچه در بزم حضور

می رنگین‌تری از خون کبوتر زده‌ام

خورده‌ام جام حیات از می خمخانه عشق

طعنه بر چشمه ظلمات سکندر زده‌ام

چه غم از حادثه‌انگیزی توفان بلا

کشتیی را که به دریای تو لنگر زده‌ام

ز وفا پای پس از مرگ به خاکم بگذار

که بسا دست من از عشق تو بر سر زده‌ام

منم آن عاشق دیوانه که از روز ازل

علم عشق تو در گنبد اخضر زده‌ام

ساغر مست و خرابم به خط مفتی عشق

باده در میکده با رند و قلندر زده‌ام

من که اندیشه‌ام از پرسش محشر نبود

دست امید به دامان پیمبر زده‌ام

 
 
گوهر
صائب

دست در دامن آن زلف معنبر زده ام

باز بر آتش خود دامن محشر زده ام

شمع بیدار دلان روشنی از من دارد

آب حیوان به رخ خضر مکرر زده ام

برق عشقم که به بال و پر پرواز بلند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه