تا به خاک قدم پیر مغان سر زدهام
پای بر فرق سرافرازی قیصر زدهام
گشتهام خاکنشین بر در میخانه عشق
پشت پا بر حرم و بتکده یکسر زدهام
از کف ساقی ترسابچه در بزم حضور
می رنگینتری از خون کبوتر زدهام
خوردهام جام حیات از می خمخانه عشق
طعنه بر چشمه ظلمات سکندر زدهام
چه غم از حادثهانگیزی توفان بلا
کشتیی را که به دریای تو لنگر زدهام
ز وفا پای پس از مرگ به خاکم بگذار
که بسا دست من از عشق تو بر سر زدهام
منم آن عاشق دیوانه که از روز ازل
علم عشق تو در گنبد اخضر زدهام
ساغر مست و خرابم به خط مفتی عشق
باده در میکده با رند و قلندر زدهام
من که اندیشهام از پرسش محشر نبود
دست امید به دامان پیمبر زدهام