گنجور

 
ساغر کنگاوری

آن شب که قرین جام گشتم

بی‌لعل تو تلخ‌کام گشتم

با فکر رخ و خیال زلفت

سرگشته صبح و شام گشتم

آشفته و طیر‌ه‌دل که بینی

زآن طره مشک‌فام گشتم

مشکن پر و بال من که من خود

دانسته اسیر دام گشتم

تا عشق تو آشنای من شد

بیگانه ز ننگ و نام گشتم

چندان رفتم ز یاد صیاد

کافسرده به کنج دام گشتم

در میکده رفتم و چو ساغر

مست می لعل‌فام گشتم