آن شب که قرین جام گشتم
بیلعل تو تلخکام گشتم
با فکر رخ و خیال زلفت
سرگشته صبح و شام گشتم
آشفته و طیرهدل که بینی
زآن طره مشکفام گشتم
مشکن پر و بال من که من خود
دانسته اسیر دام گشتم
تا عشق تو آشنای من شد
بیگانه ز ننگ و نام گشتم
چندان رفتم ز یاد صیاد
کافسرده به کنج دام گشتم
در میکده رفتم و چو ساغر
مست می لعلفام گشتم