ایام عمر میشمرد دور ماه و سال
ساقی بیار باده که بس تنگ شد مجال
ساقی بیا که حشمت جم نیست جز وبال
درده می مغانه از آن کاسه سفال
جمشید را بگو سخن از جام در جهان
جام جهان نماست مرا کاسه سفال
ما مرد عشق و رند خراباتیایم و مست
بر ما ریا و زهد حرام است و می حلال
ساقی فدای دور تو گردم به گردش آی
دور فلک همین شب و روز است و ماه و سال
بر لوح دیده نقش جمال تو چون کشم
بیرون بود تصورت از عرصه خیال
زایل چگونه میشود این شور عشق ما
آن حسن بیمثال تو تا هست بیزوال
عمری مضی بهجرک والدهر قد یزول
یا منیتی هواک من القلب لا یزال
دست از جفا نمیکشد این چرخ کینهجو
ساقی بیار باده که گشتیم پایمال
تا کی حدیث واعظ نادان و قول شیخ
مطرب بگو که سخت ملوم ز قیل و قال
دور از رخش دریغ که با محنت فراق
مردیم و ماند در دل ما حسرت وصال
ساغر ز جام عشق تو جاوید زنده است
کاو خضر جاودان بود از چشمه زلال


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاها هزار سال بعزّ اندرون بزی
وانگه هزار سال بملک اندون ببال
ای اختیار ایزد دادار ذوالجلال
تاج از تو با شرف شد و تخت از تو با جمال
مسعود شهریاری کز فر عدل تو
بر ملک روزگار چو نام تو شد به فال
کرده نهال جاه تو را دست مملکت
[...]
هست از سفال جامه سیکی برآمده
اندر سفال جامه سیکی بود حلال
نی نی نه نه نه نی نه نی نی به هیچ وقت
لا لا لا لا لل لا لا لا لا به هیچ حال
توحید لایزال نیاید چو در مقال
روشن کنم ضمیر به توحید ذوالجلال
ترجیع کن که آمد یک جام مال مال
جان نعره میزند که بیا چاشنی حلال
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.